محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
190
تاريخ الطبرى ( فارسي )
كند اسماعيل و هاجر را همراه برد و چون به مكه رسيد در جاى خانه چيزى همانند ابر بر بالاى سر خويش ديد و گويى سرى داشت و با او سخن گفت كه اى ابراهيم بر سايهء من و به اندازهء من بنا كن و كم و بيش مكن . و چون خانه را بنيان كرد و اسماعيل و هاجر را به جاى نهاد هاجر گفت : « ما را به كى مىسپارى ؟ » گفت : « به خداوند . » هاجر گفت : « برو كه خدا ما را وانگذارد . » فرمود : و اسماعيل سخت تشنه شد و هاجر بر صفا رفت و بنگريست و چيزى نديد و اين كار هفت بار مكرر شد و گفت : « اسماعيل ترا نمىبينم مگر مرده اى » و پيش اسماعيل رفت و ديد كه از تشنگى پاشنه به زمين همى سود و جبرئيل ندا داد كه كيستى ؟ گفت : « من هاجر مادر فرزند ابراهيمم . » جبرئيل گفت : « شما را به كى سپرد ؟ » گفت : « ما را به خدا سپرد . » جبرئيل گفت : « همين نگهبان شما را بس . » و طفل با انگشت زمين را بكاويد و زمزم بشكافت و هاجر جلو آب را بستن گرفت . جبرئيل گفت : « بگذار كه آب روانست » . از سدى روايت كردهاند كه خدا با ابراهيم و اسماعيل پيمان كرد كه خانه مرا براى طوافگران و معتكفان پاكيزه كنيد . و ابراهيم برفت تا به مكه رسيد و با اسماعيل بايستاد و كلنگها گرفته بودند و ندانستند محل خانه كجاست و خدا عز و جل بادى بفرستاد كه آن را باد سخت گفتند و دو بال داشت و سرى همانند مار و اطراف كعبه و اساس خانه را پاك كرد و با كلنگ بكندند